تبليغاتX
طنز+( جوكستان شلم شوربا ) +طنز
طنز+( جوكستان شلم شوربا ) +طنز
تو کز محنت دیگران بی غمی گمانم پسر عمه ی شلغمی

هركي اين هارو جواب بده يه بنز الگانس جايزه ميگيره . جوابش هم تو ادامه مطلب هست ولي رمزيه حالا هر كي مرده جواب بده.


16:چه مرغي هست  جان نيستُ نَفَس است :هميشه در جهان او را هوس هست.

17:پنج چيز كه جسمند و جانند اما پدر مادر ندارند .

18:گاو سيه جُل سپيد.

19:سبز است و خيار نيست،ترش است و انار نيست،بلند است و چنار نيست.

20:هپي وهيو ،گندم وزد به كپو .

21:قنج وپنج كرده دايم سوار،زير پاش گوشته پوشينش دوار .


بعدا نوشت: رمز ادامه ي مطلب 1234 است.



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط پروین

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می ‌گوید.

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط پروین


روزی مرد جوانی هوس شنا کرده بود. بعد از اینکه مقداری تن به آب سپرد و خسته شد از دریا خارج شد اما متوجه شد که امواج دریا مایوی او را با خود برده. هراسان به اطراف نگاه کرد و در این حین سطلی آهنی را که کناری افتاده بود دید. با خوشحالی آنرا برداشت و بعنوان پوشش موقتی در جلو خودش نگاهداشت و به سمت ساحل رفت. همینطور که پیش میرفت، در ساحل دریا جوانی را دیدکه در حال مطالعه بود.

از سر کنجکاوی جلو آمد و رو به جوان کرد و گفت: ببخشید شما چه کار می‌کنید؟
گفت: مگر نمی بینی دارم کتاب می خوانم.
پسر پرسید: میشه بگویید موضوعش چیه؟
جوان گفت: موضوعش درباره فلسفه است.
پسر در باز هم پرسید: فلسفه؟ من که تا به حال نفهمیدم اصلا فلسفه یعنی چه؟ جوان گفت: خیلی ساده است. فلسفه یعنی اثبات چیزهایی که وجود خارجی ندارند.

پسر که بیشتر کنجکاو شده بود سوال کرد: میشه یک مثال بزنی که بهتر بفهمم. جوان رو به پسر کرد و گفت: مثلا همین سطلی که شما جلوی خودت گرفتی فکر میکنی که ته داره. در صورتی که ته نداره.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط پروین


  اين تصوير را به سختي تو اينترنت پر از فيلتر پيدا كردم ديدنش را از دست ندين..

 براي ديدنش به ادامه ي مطلب رجوع كن.



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط پروین

مرد جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پیرمرد: خجالت نمی‌کشی ساعت نداری؟ معلومه که نه! نمی‌تونم بگم چنده!

جوون: ولی چرا؟ مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟
پیرمرد: ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!

جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟
پیرمرد: ببین... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی.
جوون: کاملا" امکانش هست.
پیرمرد: ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون: کاملا" امکان داره
پیرمرد: یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد می‌شدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم! بعد از این دعوت من، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه‌ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده؟
جوون: ممکنه.
پیرمرد: بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می‌پسندی!
مرد جوون: لبخند میزنه.
پیرمرد: بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی. ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید.
مرد جوون: لبخند میزنه .
پیرمرد: بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی تو عاشق دختر من بشی و بهش پیشنهاد ازدواج بدی.
مرد جوون: لبخند میزنه
پیرمرد: بعد از یه مدت یه روز شما دو تا بیاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف کنین و از من اجازه برای ازدواج بخواین.
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!
پیرمرد با عصبانیت: مردک ابله! من هیچوقت دخترم رو به یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره نمیدم!



نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط پروین

1- شما بعنوان مرد خانواده ، چقدر عیالتان را دوست دارید؟!
الف- به اندازه تعداد سکه‌های مهریه اش
ب- به اندازه تعداد قطعات جهیزیه اش
ج- به اندازه تعداد صفر های جلوی مبلغ موجودی حساب بانکی اش
د- به اندازه تمام ستاره های آسمان در روز

2- چه عاملی سبب شد تا شما به خواستگاری عیالتان بروید؟!
الف- جوونی کردم
ب- سادگی کردم
ج- گول خوردم
د- من که نرفتم خواستگاری، اون اومد

3- اگر خدایی ناکرده عیالتان فوت کند شما چه کار می کنید؟!
الف- اول ناراحت و بعد خوشحال می شوید
ب- اول خرما و بعد شاباش می دهید
ج- اول قبرستان و بعد محضر می روید
د- انشاا... بقای عمر 5 تای دیگر باشه

4- ملاک شما در انتخاب عیالتان چه بوده است؟!
الف- املاک پدرش
ب- دارایی پدرش
ج- املاک و دارایی پدرش
د- همه موارد

5- اگر عیالتان از شما بخواهد که برای کادوی تولدش یک گردنبد طلا بخرید چکار می‌کنید ؟!
الف- تا بعد از روز تولدش گم و گور می شوید
ب- تا بعد از روز تولدش خودتان را به مریضی می زنید
ج- تا بعد از روز تولدش خودتان را به مردن می زنید
د- آدرس یک بدلی فروشی کار درست را از دوستتان می گیرید

6- محبت آمیز ترین جمله ایکه به عیالتان گفته اید چه بوده است ؟!
الف- عزیزم ، امروز صبحانه چی داریم؟
ب- عزیزم ، امروز ناهار چی داریم؟
ج- عزیزم ، امشب شام چی داریم؟
د- من واقعا... من واقعا عاشق... من واقعا عاشق تو... من واقعا عاشق تو روبچه با پنیرم

7- در کارهای منزل چقدر به عیالتان کمک می کنید؟
الف- در خوردن غذا با او همکاری می کنید
ب- کانال های تلویزیون را شما با کنترل عوض می کنید
ج- موقعی که عیالتان مشغول تمیز کردن منزل یا شستن ظروف است ، با زدن صوت و دست او را تشویق می کنید
د- گاهی اوقات کارهای شخصی تان را خودتان انجام می دهید

8- اگر عیالتان با شما قهر کند برای آشتی کردنش چه کار خواهید کرد؟
الف- شما هم با او قهر می کنید تا زمانیکه خودش بیاید منت کشی
ب- از طریق بکارگیری سیستم اعمال خشونت ، او را به زور آشتی خواهید داد
ج- او را تهدید می کنید که اگر تا 10 بشمارید و آشتی نکند سریعا اقدام به اختیار نمودن همسر جدید می نمایید
د- حاضرید یک چیزی هم بدهید اگر همیشه قهر باشد

9- نظرتان در مورد این جمله چیست ؟ «مهرم حلال ، جونم آزاد»
الف- زیبا ترین جمله دنیاست
ب- با معنا ترین جمله دنیاست
ج- خوشحال کننده ترین جمله دنیاست
د- تخیلی ترین جمله عصر کنونی است

10- در کل ، از زندگی با عیالتان راضی هستید ؟!
الف- اگر نباشم چیکار کنم؟
ب- چاره ای جز این ندارم
ج- یک جوری داریم می سازیم دیگه
د- بله که راضی هستم البته تا زمانی که بتوانم پول مهریه اش را جور کنم



نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط پروین

در عجبم مردی در حال فكر كردن باشد و سیگار بر لبش نباشد .       دكتر شریعتی


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط پروین


(با لهجه ي عربي بخونيد)

ببین پسرم امتحانای آخر سال نزدیک شده و تو دو راه داری:

یا قبول میشی یا مردود!
اگه قبول شدی که خیر و برکت...

ولی اگه مردود شدی دو راه داری:
یا ولگرد میشی یا میری سربازی !
اگه ولگرد شدی خو اشکالی نداره مثل این بچه بی‌تربیت‌ها همین الان ولگرد میشی.

اما اگه رفتی سربازی دو راه داری:
یا پلیس میشی یا میری ارتش
اگه پلیس شدی خو خیر و برکت...

اما اگه رفتی ارتش دو راه داری:
یا تقسیم میشی و تو پادگان میمونی یا می‌فرستنت جبهه جنگ!
اگه تقسیم شدی و تو پادگان موندی خو خیر و برکت...

اما اگه فرستادنت جبهه جنگ دو راه داری:
یا سالم می‌مونی یا با توپ و خمپاره لت و پار میشی
اگه سالم موندی خیر و برکت...

اما اگه با توپ و خمپاره لت و پار شدی دو راه داری:
یا خوب میشی یا می‌میری!
اگه خوب شدی شکر خدا الحمدالله...

اما اگه مردی دو راه داری:
یا سگا میخورنت یا متعفن میشی و گند میزنی!
اگه سگا خوردنت خو خیر و برکت...

اما اگه متعفن شدی و گند زدی دو راه داری:
یا تبدیل به گاز میشی صادرت میکنن ارمنستان یا به نفت!
اگه گاز شدی خیرو برکت...

اما اگه نفت شدی دو راه داری :
یا یه صورت نفت خام می‌فرستنت پالایشگاه یا تبدیل میشی به مواد پاک کننده!
اگه نفت خام شدی خیر و برکت...

اما اگه مواد پاک کننده شدی دو راه داری :
یا صابون میشی یا دستمال توالت !
اگه صابون شدی خیر و برکت...

اما اگه دستمال توالت شدی باور کن پسرم باوركن بايد بري گ و ه مردم رو بخوري
حالا دیگه میل خودته! یا درستو بخون یا بروگ و ت و بخور



نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط پروین

خدایا میدانم که اسلام پیامبر تو با نه آغاز شد

«لا اله الا الله»

مرا ای فرستاده محمد

به اسلام آری بی ایمان گردان



نوشته شده در تاريخ جمعه یکم آبان 1388 توسط پروین


من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم

دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند

ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط پروین
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   دوستان


Blog Skin